تنها جایی که رد آشناتر را می بینم اف بی است. دیشب دیدم که از بعد از شش و هفت صبح تا ده و اندی شب ما وارد نشده بود. دلم هزار راه رفت. کلی مقاومت کردم که پیام ندهم. صبح هم تلاش کردم روی گوشی ببینم که نشد. عصر اولین کاری که بعد خانه آمدن کردم چک آخرین ساعت حضورش بود. دقایقی قبلتر بود! خیالم راحت شد.
احتمالا برای خودش در حال تفریح بود و من اینجا الکی داشتم نگرانی تحمل می کردم و داستان می ساختم! به گمانم آنقدرها که آه و فغان می کرد هم سخت نمی گذشت و نمی گذرد.
چقدر دیشب تکرار کردم که این آدم به من مربوط نیست! خودش خواست نباشد و گرنه من که سعی داشتم دوست بمانم!! لابد به دختر مفلوک بعدی هم که سر راهش قرار بگیرد خواهد گفت که با من هم خودش به هم زده! کما اینکه با سه نفر قبلی زندگی اش خودش به هم زده بود!!! اما مهم نیست که او برای نفر بعدی چه می بافد. مهم این است که من خودم و زندگی ام را بعد کلی مبارزه!! پس گرفتم.
امروز فکر می کردم من دستی را که روی من بلند شد از زندگی ام کوتاه کردم پس نباید اینقدر به صاحب آن دست فکر کنم. دست که خود به خود بلند نشد! همان صاحب بلندش کرد!!! آه!!!
برچسب:
نویسنده: نوید فراهانی