خرید بک لینک

این اواخر شاهکارهایی زده ای که نمیتوانم ندید بگیرم. قطعا قطع کامل ارتباط در انتظارت خواهد بود. صبر کن و ببین موجود ترسناک.

بحث ناخوشایند کارت اعتباری من هنوز تمام نشده! اواخر درخواست کردی دوباره پول بریزم. اولش مخالفت کردم اما دفعه ی بعدی که گفتی فکر کردم بهتر است موافقت کنم چون اولا تو مسافری و دلم برایت به رحم می آید و نمی توانم در ترس بی پولی در غربت رهایت کنم و دوما واقعا زودتر همه چیز تمام شود همه جوره بهتر است.

آن شب که بعد از بیشتر از یکسال با آقای دوست حرف زدم و اواخر صحبت یکباره زنگ زدی و حالم متحول شد، او فهمید و گفت جواب ندهم. اما من فکر کردم مسافری و شاید کار واجب داشته باشی. لحن سلام و حال و احوالت مشکلدار نبود. من بعد سلام گفتم امرتون؟ و ادامه دادم که ما قراره ارتباطمون رو کم کنیم. ادامه ندادی و قطع کردی. البته بعد خداحافظی. بعد اقای دوست متهمم کرد که ضعیفم! فکر نمی کرده انقدر ضعیف باشم! دوباره که زنگ زدم اولش جواب نداد. بعد هم که جواب داد خیلی خیلی عصبانی بود! گفت درک نمی کند چرا من اینکار را کرده ام. گفت فقط فکر می کند من الان خیلی تحت فشارم. گفت من را قاطی نکن که خیلی سنگین بود. جوابش را دادم ولی واقعا حالم بد بود.

چند شب بعد دوباره زنگ زدی بیخبر. باز ترسیدم. کار واجب نداشتی. همین بحث واریز بود. عصبانی ام کردی. بعد برایت نوشتم بی خبر زنگ نزن. می ترسم. تعجب کردی!  و دوباره بیخبر قبلی زنگ زدی! چه گفتی؟ گفتی اگر با کسی هستم تو باید بدانی! گفتی اگر کسی می آید پیشم یا من می روم پیشش و ممکن است تماسهای تو مزاحمم باشد تو باید بدانی. حالم را با این حرفها به هم میزنی! با این ذهن بیمارت! گفتم رابطه ی من و تو تمام شده. من واقعا می ترسم. کما اینکه درآن لحظه انقدر ترسیدم که وقتی کد اس ام اس خواست پسورد گوشی دوم را که همیشه و هر روز وارد می کنم چندین بار غلط وارد کردم. آخر سر رفتم و از مدارک اولیه پسورد را یافتم.

گفتم که من بعد زندگی من زندگی من است و زندگی تو مال تو. به تو هم دخلی ندارد من با کسی هستم یا نه؟ کما اینکه به کسی دخلی نداشت وقتی با تو بودم. عصبانی شدی. چندین بار فریاد زدی آدم باش! گفتم من آدمم. گفتم من فقط بهت یادآوری کردم که نسبت تو و من الان با گذشته فرق کرده. فریاد کشیدی صداقت بینمان را دارم لکه دار می کنم! و تو تحمل نداری این رابطه را لجن مال کنم.چقدر بی شرم و حدنشناس. برای بار هزارم تاکید کردم تمام شد بین من و تو دیگر چیزی نیست! من نمی فهمم چه می گویی! این حرفهای زشت یعنی چه؟!! گفتم من دارم بهت یادآوری می کنم قرار ما این نبوده. تو گفتی دوست بمانیم و اینها رسم دوست ماندن نیست. گفتی نمی دانی دوست بودن تنها چطوری است. نمی توانی دوست بمانی فقط. نمیتوانی به من و پریودم فکر نکنی! بلد نیستی با من فقط دوست باشی! بعد گفتی بگذار این داستانهای سفر تمام شود می روم برای همیشه. من سکوت کردم. گفتی اگر من بخواهم می روی و من باز سکوت کردم. گفتی یک زمانی فکر می کردی می شود دوست باشیم ولی اشتباه کرده ای. درک درستی نداشتی حالا اعتراف می کنی که نمی شود. گفتی نمیدانی شاید به خاطر شرایط دشواری باشد که در آن هستی و داری این حرفها را می زنی! من هم فریاد زدم مثل همیشه که درک درستی از خودت، تواناییها و شرایطت نداری و خودت را بزرگتر و تواناتر از آنی که هستی می بینی! گفتم حتما باید به مشاور مراجعه کنی وقتی برگشتی چون مشکلاتت خیلی بزرگند که هستند!

خلاصه بعد کمی داد زدن قدری آرام شدیم و آخرش باز با ابزار دلتنگی خداحافظی کردی. گفتی اگر عشقت را از این داستان جدا کنی یک احمق تمام عیار می شوی که نمی توانی خودت را ببخشی. بدون عشق توهینهای من خیلی خیلی سنگینترند. بسینجیم اگر من به تو توهینی نکرده ام متوهم حد نشناس! 

دفعه ی بعد که من از وسط جلسه برای دقایقی بیرون آمده بودم و تو پیام دادی که اگر می شود چهار دقیقه حرف بزنیم هم در جواب من که در مقابل اعلام دو تا بوسه و مثلا محبتهایت گفتم حالا کارت گیر افتاده اینطور حرف می زنی احتمالا از نظر خودت به شوخی گفتی خیلی بی شرفی! یادم نمی رود. دوباره گفتم این چه دوست داشتنی است که احترام و حد ندارد. این چه دوست داشتنی است که انقدر آزار دهنده و ترسناک است؟ گفتم که جدی داشتم با خودم فکر می کردم که بعد سفرت بهت ایمیل بزنم و بگویم دیگر به من هیچ وقت زنگ نزن. من بیشتر ازین تحمل آزار ندارم. گفتی نه یک وقت چنین ایمیلی نزنی ها! خودم بعد این داستان نهایت سعیم را می کنم که با تو تماس نگیرم اگر چه برایم خیلی سخت است.

برچسب: نویسنده: نوید فراهانی تاريخ: پنجشنبه 31 فروردين 1396 ساعت: 4:33

صفحه بندی