خرید بک لینک

چله گرفته ام که به حرف نزدن و حال نپرسیدن عادت کنم. بیست و هشت روزش گذشته. اوایلش سخت بود اما حالا نه آنقدر. یک تغییر عجیب اتفاق افتاده که اصلا دلم نمی خواهد با او حرف بزنم. مثل اوایل بعد تمام کردن. احساس می کنم حتی حرف زدن کوتاه هم به هم می ریزدم. شاید دوباره حسهای دوست داشتن و دلتنگی بجوشند. 

هی فکر می کنم و می بینم هیچ جوره با موجودی با این درجه از بی انصافی و بی شعوری و بی دقتی جور نیستم و انصافا خدا را شکر می کنم که موفق شدم.

گاهی هم از خدا شاکی می شوم که چرا مرا زودتر نجات نداد! 

دیروز کلی یاد پارسال چون دیروزی بودم. جنوب کار می کرد. تازه از تهران برگشته بود و گوشی اینترنت دار را جا گذاشته بود. قرار بود یکی از همکارانش برایش ببرد. 

من کلی نگران شده بودم. ایمیل زده بود و من ندیده بودم چون به ایمیل شخصی زده بود. رسیدم خانه و با نگرانی بسیاار زنگ زدم. گوشی را برداشت و گفت شما؟ صدا هم خوب نبود. عصبانی شدم! گفتم بعد این همه نگرانی هنوز من را نمی شناسی؟ چه کسی با چنین پیش شماره ای به تو زنگ می زند.گفت ایمیلم را ببینم. فردایش گوشی اش رسید.

چند سال پیش هم چون دیروزی با دوستی در چنین روزی شام بیرون رفتیم. او متاهل بود و همسرش نبود. همو که در سفر اخیر وطن من را سر کار گذاشت با اعلام اشتیاق و ساعت قرار و بعد هم گفت که فرض کرده من نخواهم توانست که بسیار عصبانی ام کرد، بعدتر البته از خودم هم عصبانی شدم که الکی این همه انتظار کشیدم و مثلا ظهر به جای اعلام نگرانی پیام ندادم که من دیگر منتظر نمی شوم!! دلم نخواست پیام یاد ایام بدهم. او هم پیام نداد. اگر قرار است مثل دوستیهای دیگر تمام شود بشود مهم نیست! من اشتباهی نکرده ام! 

سال قبل میلادی سال تمام شدن بود. تمام شدن آشناتر، تمام شدن نسبی آقایدوست با زنگ نزدنش، صبر کند ببیند من کی حال می پرسم دوباره! تمام شدن دختر خنده رو وقتی بعد سه روز زنگ زدن و نگران شدن من و جواب ندادن زنگ و پیامک و ایمیل به واسطه ی پیام از سر نگرانی من به دوست نزدیکترش تماس گرفت و گفت داشته دانلود می کرده و ال و بل. بعد هم ساعت ده شب سین جیم جزییات حقوق من را شروع کرد و گیر سه پیچ!! که دقیق کسوراتت چقدر است؟  آنقدر تکرار کرد تا اینکه عصبانیت را در لحن صدایم هم حس کرد و گفت چرا زودتر نگفتی؟!! انقدر بی دقت و بی ملاحظه! 

یک تمام شدن دیگر تمام شدن زوج دوست دوستان جان بودند. به زحمت از دستشان خلاص شدم. بس که ناله می کردند و مرد رابطه حس نا امنی ایجاد می کرد!!

کاش آدمها تمام نمی شدند. اما انگار این هم بخشی از زندگی است. می گذرد. شاید آدمهای دیگری بیایند شاید هم نیایند. 

بگذریم!

برچسب: نویسنده: نوید فراهانی تاريخ: جمعه 6 اسفند 1395 ساعت: 4:04

صفحه بندی