خرید بک لینک

شب یلدا بعد کلی بالا پایین کردن بهش پیام دادم و تبریک گفتم. گفتم چقدر بهم سخت میگذره و از شبی گفتم که شونزده ساعت آنلاین نبود و من کلی نگران شدم و آخرش با چشم گریون خودم را خواباندم تا حالش رو نپرسم. گفتم اینکه مشمول دریافت پیام تبریک عمومی اش هم حتی نشده ام ناراحتم میکنه. گفتم قرارمون این نبود. قرار بود دوستیمون باقی بمونه.

جواب داد و از زندگیش گفت. گفت شعر شب یلدا رو مثل شعر تولد از مدتها قبل آماده کرده بوده! گفت بهتره برم با یار جدیدم خوش باشم. نوشتم انقدر یار جدید یار جدید نکنه. من با هیچ کسی در هیچ سطحی نبوده ام و نیستم. انقدر خودش و من رو رنج نده با این تکرارها. گفتم من بارها سعی کردم بگم ولی اون تو تصور خودش بود و دقت نکرد و الان دارم صریح میگم بهش!

گفت باور نمیکنه و ترجیح میده تو توهم بمونه تا به صداقت بینمون شک کنه و احساس کنه بازی خورده. تکرار کرد نمیفهمه من چرا این حرفها رو میزنم. گفتم چون نمیخوام رنج بکشه، رنج الکی. گفتم نه اومدم منت کشی و نه میخوام برگردم تو رابطه، فقط میخوام از بودن هم خوشحال باشیم. گفت من صریح گفته ام کسی هست و اون شخص تو شهر من زندگی میکنه. گفت تو آخرین تماس گفته ام. گفتم من همه اش قبل و بعد این حرفها چیزی گفته ام که اگر دقت میکرد رد کردن بود! گفت نه! گفت این رو به عنوان آخرین جمله ی اون توی کتاب زندگیم بنویسم: اون فقط به خاطر اومدن آدم جدید رفته و گرنه چرا هزار بار قبلی نرفت و اینبار قبول کرد بره؟! گفتم این حرفش یعنی برای من به عنوان یک انسان بالغ عاقل حقی قایل نیست که برای زندگیم تصمیم بگیرم، بدون حضور و اثر یک مرد!!!! به گمانم باز نفهمید!!خلاصه قرار شد ادامه ندیم. گفت حتی اگر این حرف من درست باشه حال اون بهتر نمیشه. گفت ترجیح میده از حالش حتی با من حرف نزنه. وقتی بودم قرار بود حرف خودمون رو جایی نبریم و حالا که من نیستم به دلش یاد داده که حرفش رو پیش حتی من نزنه. گفتم من الان غریبه ام؟ گفت تو این مورد آره. گفتم نمیدونم چی بگم؟! ولی برام دردناکه.

خبرهامون رو گفتیم. گفت در هر حال اون ترجیح میده فرض کنه من با یار آینده یا فعلیم هستم. این برای من هم ایمن تره!!

گفتم دلم براش خیلی تنگه و خیلی عزیز و مهمه چون یه بخش بزرگ قلبم مال اونه. گفتم دوست خوبی بوده و نباشه یه چیزی کمه و من میخوام دوستیمون بمونه و ازش خوشحال باشیم.

برای عوض شدن حال و هوا هم گفت که پیراهنش رو شسته و روی بنده و کسی نیست اتوش کنه. گفت که بخندم. گفتم نمیخندم اصلا! گفت بعدا یادم بیفته خواهم خندید. گفتم عمرا!! هنوز حتی در این حد من رو نشناخته!!!

واقعا من و اون اصلا مناسب یک رابطه نبودیم. چقدر هنوز شناختش از من کمه!!!!

برچسب: نویسنده: نوید فراهانی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 2:01

صفحه بندی