از وطن برگشتم. خیلیی خوب شد حس و حالم. اگرچه بعد رسیدن و دیدن پیامهای تولد غریبه ها و بعضا جوابهای آشناتر دلم کلیی گرفت و مقادیری هم اشک ریختم.
برای خودم حدس زدم یکی دو نفر در حال نخ دادن و گرفتن اند و از فکر اینکه او دیگری ای را مثل من ببوسد اشکم درآمد!! بعد کلاهم را قاضی کردم و دیدم که وقتی من این آدم را مناسب نمی دانم باید بپذیرم که برود پی سرنوشتش و دیگری ای را بیابد و دوست بدارد و ببوسد!
شب تولدش خیلیی دلتنگ بودم. سه ماه می شد از تمام کردن رسمی و آخرین صحبت تصویر دارمان. بهش پیشنهاد دادم که حرف بزنیم اگر خوشحال میشود. گفت خوشحال می شود اما بهتر است باز هم صبر کنیم تا به این شرایط عادت کند. گفتم می ترسد دعوا راه بیندازد؟ چون دفعات آخر همه اش دعوا راه انداخت و بعد توجیه کرد که دلتنگ بوده!! گفت نه می ترسد یادش برود که دیگر با هم نیستیم. دلم سوخت. نوشتم باور نمی کنم! منظورم این بود که با این همه احتیاطی که این مدت داشته بعید است نتواند مدیریت کند خودش را. باز طبق معمول اشتباهی فهمید. گفت تا به حال به من دورغ نگفته و باور نکردن مشکل من است. من هم گفتم باشد من از پس مشکلاتم بر می آیم. یک کم هم بعدش باز به شفافسازی دو طرفه ادامه دادیم.
خیلی بهترم! خدا را شکر!
می بینم که با این فرآیند کار جستن به جایی نمی رسد و چه بهتر که قبل از پایان غم انگیز این دوره ی جستجو تمام کردم.
برچسب:
نویسنده: نوید فراهانی