دوستی دارم که در یک کشور همین نزدیکیها با یک آقای اهل آن کشور از طریق یک سایت دوست شد. تقریبا همزمان با من و آشناتر شروع کردند. بعد شش ماه با هم همخانه شدند و بعد یکسال هم ازدواج کردند. ما چه کردیم؟ من بعد ماههای اولیه بیشتر انرژِی ام صرف تلاش برای تمام کردن رابطه شد. تلاشهایم هم نتیجه نداد. تلاشهای او هم برای راضی کردن و نگه داشتن من نتیجه داد. آخر سر بعد از کلی درد و رنج قبول کرد تمام کنیم!
تازه عروس می گفت اولش با همخانه شدن موافق نبوده و به اصرار همسرش قبول کرده، چون نگران بوده، اما بعد همخانه شدن همیشه احساس آرامش می کرده و ازین تصمیم خوشحال بوده. به خودم و حسم فکر کردم. من به شدت با همخانه شدن مخالفت کردم چون شرایط او با شرایط فعلی من خیلی فرق داشت و معلوم نبود چند وقت ادامه پیدا کند. هنوز هم مطمینم تصمیم درستی گرفتم چرا که حدود دو سال گذشته و شرایط او فرقی نکرده. در مورد احساسم حین با هم بودن متاسفانه من از بودن او بیشتر احساس ناراحتی و حتی ناامنی داشتم تا راحتی و آرامش. فقط وقتی قرار بود در سفر طولانی بین شهرها جابجا شویم و دیر وقت بود، بودنش قدری برایم آرامش بخش بود اما اینکه با چه اعصاب خردی و قلب دردی هر دفعه از مبدا به سمت مقصد حرکت می کردم خودش وزنه ای است در خاطرات و آسیبهایی که دیده ام.
به خودم مرتب یادآوری می کنم که بنا به گفته ی خودش در حد فهم و شعورش رفتار می کرد. تنبیه ای برای سطح درک نمی توانم داشته باشم. همین که خودم را از چنان رابطه ای بیرون کشیدم کافی است. همین که من را در کنارشنداشته باشد هم برای او کافی است، برای همین هم می خواهم دوستی مان بماند. ته مانده ی دوستی احترام ماست به خوبیهای دوستی خاصمان که در گذشته وجود داشته و از حالا در حد دوستی تا حد زیادی معمولی ادامه پیدا می کند. شاید هم پیدا نکند. شاید یک جایی من از تلاشم برای حفظ دوستی خسته شوم و بایستم کما اینکه او یک جایی دست از اصرار برای ماندن من در رابطه برداشت.
بگذریم. درسهای سنگینی گرفته ام.
برچسب:
نویسنده: نوید فراهانی